زوزه

هرچی بیاد



Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

کاش میشد همه چشم ها رو بخرم


همه شان را اول شهر به انتظارت میگماردم

نوشته شده در سه شنبه 20 دی ماه سال 1390ساعت 11:20 PM توسط مهدی|

ملت وقتی میرن سفر دنبال یه چیزایی هستن تا ازش لذت ببرن و شارژ شن.

نمیدونم چرا من توی این موقع ها هم مثه بقیه نیستم.

نگاهم به سفرهم با ملت یکی نیس ، این خیلی بده.

ولی این نگاه رو بعضی وقتا دوس دارم چون توی هر مکانی و هر شهری و ... که میرم به ادماش خوب توجه میکنم.به رفتاراشون، نگاهاشون ، دلخوشی هاشون و ...  .

بعد از این سفر یه چیزی بیشتر از همه توی ذهنم موند.اینکه هرچی از جنوب این کشور به سمت شمالش میرم ادمهاش سردتر میشن و خشک تر.

وقتی رفتارشون رو میبینم با خودم میگم یعنی اینجا هم ایرانه؟ یعنی میشه من برگردم شهرخودمو اون آدمای گرمو و خودمونی رو بازم ببینم؟ آدمایی که جونشون واسه غریبه میره.

با خودم میگم نکنه بعد از اینکه ما از شهرمون دور شدیم دنیا تغییر کرده و همه اینجوری شدن ، بگردم شهرمونو دیگه اون آدمای دوس داشتنی نباشن!!!!

از همه اینا که بگذریم هیچی بهتر از دوست نیس.حداقل من  توی انتخاب دوست شانس آوردم.شمال وجنوب همه خوبن و گرم.



پ.ن:

دارم عاشق این آهنگ میشم

anathema one last goodbye

نوشته شده در شنبه 16 مهر ماه سال 1390ساعت 3:48 PM توسط مهدی نظرات (8)|

یه مطلب جالب ! که خیلی هم خنده داره.

یه چند وقتیه دور ، دور فاحشه ها شده.ازشون حمایت میکنن و واسشون تبلیغ میکنن .میگن ای فاحشه تو بی تقصیری ، تو خیلی هم خوبی تازه.خیلی هم عالی هستی.فاحشه تو اصلا فرشته ای بابا.


آدم نمیدونه خنده هاشو کجا قایم کنه 

میترسم صنف هم درست کرده باشن.(صنف حمایت از فاحشه ها).بعد بیان علیه این نوشته موضع بگیرن و   چه خنده بازاری بشه.


این جو که بگذره ، فردا میشه دور  حرومزاده ها .حروم زاده هایی که از همون فاحشه ها عمل اومدن.

حالا همون افراد میان میگن ای حروم زاده تقصیر تو نیس که اینجوری شدی.تو پاکی ،تو عاری از هر چیزی هستی ، کسایی که به دنیات آوردن مقصرن (منظورشون همون فاحشه ها هستن که ازشون حمایت میکردن  )  

آخه مگه شعور ندارین؟ والا فکر کردن هم خوب چیزیه.مگه هر غلطی غرب کرد درسته؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390ساعت 7:13 PM توسط مهدی نظرات (4)|

کمی دیرتر صبح خواهد شد 

تا صبح وقت زیاد است

تا صبح مرا ببخش





                                                                                                 شب آخر

نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور ماه سال 1390ساعت 5:38 PM توسط مهدی|

اگه پسر باشی 




هیچ حواست هس که اگه مادرت نباشه و بخوای واسه خودت برنج بریزی توی بشقابت از گیجی هنگ میکنی؟!  مظمئنا یا زیاد برمیداریو اضافه میاری و بقیه چپ چپ نگات میکنن یا کم برمیداریو آخرشم گشنه بلند میشی (چون بقیه صاف کردن همه چیو) . 

فقط مادرته که میدونه چه اندازه غذا (بادقت میلی گرم) بده بهت تا هم سیر شی هم عدالت رعایت شه و  هم بقیه مشتشونو بت نشون ندن.

مادر خوب نعمته.حواستون به مادرای خوبتون باشه همیشه سلامت باشن

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد ماه سال 1390ساعت 04:42 AM توسط مهدی نظرات (4)|

مثه آب خوردن جوون مردمو کشتن.یه قهرمان رو راحت از بین بردن.

داغش خیلی سخته.

این چه مملکتیه؟ چه شهریه ؟ 

چه مملکتیه که تا یه دختر با یه پوشش خاص بمحض اینکه پاشو از در خونشون میذاره بیرون گشت ارشاد و نیرو انتظامی و ... مثه فشنگ خودشونو میرسونن و با انواع حرکات به یه انسان بی آزار آسیب میرسونن ولی نمیتونن 2 تا ماشین رو ببینن که با هم درگیر شدن توی خیابون؟؟؟!!!

چرا پای قمه و چاقوکشی که میاد وسط میکشن کنار؟؟ 

روح الله داداشی بخاطر هیچ و پوچ رفت.حیف


داستان قتل از زبان همراه داداشی: 


مجید فرجی خبرنگار جوان کرجی که همراه با روح‌الله داداشی در صحنه قتل او حضور داشت در مورد این اتفاق گفت: «حدود ساعت 12:05 شب بود که روح‌الله با آزرای مشکی‌اش امد در خانه ما در خیابان مالک اشتر تا با هم برویم بیرون. با هم رفتیم از یک سوپر مارکت خرید کردیم و آمدیم توی ماشین نشستیم. کمی که جلوتر رفتیم یک پراید مشکی با بوق‌های وحشتناک (که هنوز صدای آن در گوشم است) پشت ما قرار گرفت و مدام شروع کرد به بوق زدن. مشخص بود دنبال بهانه‌ای برای دعواست چون راحت می‌توانست رد شود. روح‌الله شیشه را پایین کشید تا ببیند طرف چه می‌گوید که راننده چند فحش بد داد و بعد گفت اگر وجود داری بزن کنار. روح‌الله دید طرف سرش برای دعوا درد می‌کند گاز داد که برود اما پراید مشکی دنبالش آمد و سرانجام جلوی ما پیچید و روح‌الله که دید طرف دست بردار نیست از ماشین رفت پایین تا ببیند حرف حساب آن‌ها چیست. راننده همین که از ماشین آمد پایین دو تا فحش ناموسی داد و قمه را از غلاف بیرون کشید و تا روح الله به خودش بیاید قمه را محکم زیر حنجره روح‌الله کشید. شاید شما بگویید چرا روح‌الله با آن هیکل اسیر این آدم شد که قد بلندی هم نداشت. روح‌الله اصلا آدم دعوایی نبود. اصلا دنبال شر نمی‌گشت. فکرش را هم نمی‌کرد که طرف قمه را بزند اما انگار طرف برای این کار ماه‌ها برنامه ریخته بود چون معطل نکرد و بلافاصله زیر حنجره روح‌الله کشید.»
او ادامه داد: «خون مثل فواره زد بیرون. روح‌الله شوکه شده بود که در همان حالت یکی هم توی قلب روح‌الله زد. آن یکی که کنار راننده نشسته بود آمد طرف من اما چیزی دستش نبود من هم با او گلاویز شدم که راننده را برای کمک خواست. راننده با قمه آمد سمت من و من رفتم سراغ ماشین تا سوئیچ را بردارم اما سوئیچ نبود. راننده به دوستش گفت بیا بریم زدمش... و بعد با قمه آمد سمت ماشین و نشست توی ماشین و گازش را گرفت و رفت. من دستم به جایی نبود و مدام فریاد می‌زدم کمک. گویا یکی از ساکنان ساختمان‌های آن محل در خیابان پونه غربی زنگ زده بود به 110 و گفته بود که تند بیایید که دو تا جوان را اینجا کشتند. ضبط شده صدای او در 110 هست. من رفتم سمت روح‌الله که دیدم مدام می‌گوید نامردا زدند تو قلبم.

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر ماه سال 1390ساعت 02:17 AM توسط مهدی نظرات (4)|

دوران تحصیل  --------> فینیش


دیگه غلط بکنم درس بخونم

نوشته شده در یکشنبه 12 تیر ماه سال 1390ساعت 8:22 PM توسط مهدی نظرات (4)|

اگر که بالشت بودم هر لحظه میبوسیدمت


not for me

نوشته شده در جمعه 13 خرداد ماه سال 1390ساعت 4:59 PM توسط مهدی|

چه حالی میده بیخیالی.نه در سی نه فکری.ظهر تا ساعت 12 خواب.

آخرش این 1 ماه لعنتیه درس و کوفت هم شروع میشه.وقتی میاد اندازه 1000 سال استراحت رو هم کوفت آدم میکنه.

چی بود این درس و دانشگاه؟دست نمیکشه از ما

نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین ماه سال 1390ساعت 7:45 PM توسط مهدی نظرات (5)|

با اینکه چشمانت چیزی نمیگفتند

اما 

گفتی برو من هم خواهم آمد

.

.

.

راه را رفتم

به آخر رسیدم

لحظاتی ایستادم تا بیایی

نیامدی

لحظاتی نشستم

نیامدی

همه ی راه را برگشتم 

نبودی

از روی سادگی انگاشتم هنوز با منی

همانجا که ایستادی و گفتی برو هم ،نبودی

گفتند رد پایت را در راهی دیگر 

در کنار رد پای دیگری یافته اند...


داشتم بانوی من میگوشیدم این اومد

نوشته شده در دوشنبه 20 دی ماه سال 1389ساعت 4:36 PM توسط مهدی نظرات (0)|

یه روز جلوی آینه میفهمی کیو روندی از خودت

جلوی آینه میفهمی فقط 

توی آینه، لبای تنهاتو میبینی

مطمئنم

نوشته شده در یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389ساعت 02:55 AM توسط مهدی|

پوووووووفففففففففف

چلسی امشب باخت.با اینکه  میگفتن خوب بازی کرده ولی توی زمین حریف باخت.اعصابم خراب بود تا 1 ساعت بعد از بازی.ولی بعد که شنیدم دروازه بان حریف ستاره میدون بوده کمی آروم شدم.به هر حال 3 ستاره چلسی مصدوم و محرومن.

ولی

خیالی نیس به قول یه خری هنوز صدریم.

از اینا که بگذرمممم  هوا داره(نشده هنوزا) سرد میشه و باب میل من.

برای این هوای سرد و کمی بارونی (اگه بشه) نقشه ها دارم.

در حال حاضر شبا بد نیس ولی من پنجره ها رو باز میذارم پنکیه هم روشن میکنم و میخوابم.ظهرا هنوز آفتابش میسوزونه.هر چی میکشیم از آفتابه.ول نمیکنه

نوشته شده در یکشنبه 30 آبان ماه سال 1389ساعت 02:22 AM توسط مهدی نظرات (7)|

اگه بگم خوبم ، باور میکنی؟

اگه بخوام نری ، باور میکنی؟

اگه بگم هستم،باور میکنی؟

اگه نخوام پرواز کنم،باور میکنی؟

اگه بگم کسیو دوست ندارم جز تو،باور میکنی؟

اگه بگم گریه میکنم شب و روز، باور میکنی؟

هیچکدومو باور نکن

خوب نیستم،میخوام بری،هیچوقت نبودم واست

یه فرشته رو دوست دارم،تا حالا هم گریه نکردم چون اون هست

این بودمو نفهمیدی



خیلی دوس دارم یه ایده جدید بیاد به ذهنم که یه چیزی رو فریاد بزنم.حس میکنم حرفام تکرارین.

همشون شدن بداهه

نوشته شده در سه شنبه 25 آبان ماه سال 1389ساعت 02:31 AM توسط مهدی نظرات (3)|

امیر خوش قلب و ساده

امیر با مهر و دل نازک

با فرغونش در بازار

روزی ... تومانی می اندوزد

آرزوهایش را با اینها میخرد

امیر عاشق مادرش است

امیر با چشمها غریبه است

چشمها هم با امیر غریبند

چقدر امیر دوست داشتنی ست

کاش

امیر

بزرگ نشود

کاش

امیر

فرغونش را نفروشد

کاش

امیر

اگر هم بزرگ شد

با فرغونش آرزوهایش را بخرد

امیر بیشتر از اینهاست

نوشته شده در جمعه 30 مهر ماه سال 1389ساعت 00:33 AM توسط مهدی نظرات (5)|

آرام میروی ولی ...

چرا مجال نمیدهی لحظه ای شانه به شانه ات ... ؟

هر روز اینهمه می آیمو تو هیچ ...

خواهی که من تندتر آیم تا رسم؟

خواهی که من هیچ نیایم ؟

خواهی که جلوتر آیم و هرچه دارم بگویم؟؟

خواهی که دیگر با حسرت برنگردم؟

چه خواهی؟؟
هر چه خواهی لحظه ای فقط بایست

چرا من با اینهمه خواستنمو تو هیچ نخواهی؟

چرا من تا سر در هیجان میسوزمو

تو با سرمای چشمانت هر بار مرا آنگونه سردو خاکستر میکنی؟

ثانیه ای مجال خواهم فقط

تا به کفشهایت زل زنم

اگر زبانم چشم بروی حیا بست

بگویم:

اگر مرا نخواهی

به همین ثانیه تا ابد زنده ام

حال

هر چه تو خواهی


(قبل از نوشتن چیز دیگه ای توی ذهنم بود.خود به خود مسیرش عوض شد.نمیدونمم چرا فقط حال بداهه نوشتن رو دارم)

نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور ماه سال 1389ساعت 5:33 PM توسط مهدی نظرات (4)|

یه روز میگم کاش جای این بودم.یه روز میگم کاش این نبودم.یه روز دیگه هم میگم کاش اصلا نبودم یا بودمو بود و نبودم یکی بود.

ولی امروز و الان فقط دلم یه چیز میخواد.

دلم میخواد تنهای تنها بشم.تنها توی یه اتاق نسبتا تاریک.

یه پیانوی قدیمی و شیک هم باشه.پیانویی که معمولی نباشه.3متر یا 4 متر طولش باشه.

دستامم اینقد بلند باشن که به همه دکمه های پیانو برسن.

دستام هر چقد و هر چی که میتونن بنوازن.

دلمم خوشش بیاد

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور ماه سال 1389ساعت 6:44 PM توسط مهدی نظرات (2)|

هر وقت میومدم اینجا یه چیزی میومد که بنویسم.ولی چند وقته میام و هیچی از ذهنم نمیگذره.

حالمم بهتر از اون موقع هاست.ولی هیچی ... 


آسون دل بریدن ؛از من

بیخیالی؛ از تو

مهم منم ؛ نه تو

نوشته شده در دوشنبه 11 مرداد ماه سال 1389ساعت 4:11 PM توسط مهدی|

شبی را با درد

با اندوهی بی اشک میگذرانم

چه خوب که فردایی نباشد برایم

اینگونه آسوده ام

از تو دلگیرم

راضی ام کن تا دل به

... نداده ام

یکتا


(بداهه---اشکالی هست ببخشید)

نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد ماه سال 1389ساعت 9:06 PM توسط مهدی نظرات (4)|

هر چه میگویند و میخوانند

از

تنهاییست

تنهاییست دلیل لب گشودن من

تنهاییست دلیل زار زدن او

تنهاییست که نمیگذارد نفسی بکشم بی یادش

تنهاییست که روزی زیر درختی بی سایه

مرا بی نفس ...

مرا پیدا هم کنید

تنهایم

ولی

تنهایی هم حریف خوبی برای چشمانم نیست



(بداهه بود.  ۱:۵۳  بامداد  ۲۳/۳  )

نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد ماه سال 1389ساعت 01:57 AM توسط مهدی نظرات (3)|

خواستم بگم:

خدا یاااااااااااا

کمکم کن.

دیدم خدا داره کمک میکنه.

حرفی دیگه ندارم.

یکتایی

نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد ماه سال 1389ساعت 01:31 AM توسط مهدی|

تو به من گفتی برووو !!!!!!!!!!!!

...

....

یا من به تو گفتم برو؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 24 اردیبهشت ماه سال 1389ساعت 6:11 PM توسط مهدی|

حیف دلم که پیش تو موند و به هیچکی دل نبست

                                      

                                              حیف دل صبور من که عاشقت بوده و هست

نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1389ساعت 2:28 PM توسط مهدی|

سیب خوشمزه ای بود

پس مونده ش لایق همنشینی با زباله ها نیس

بوی بهشت میده

بوی وسعت ؛ بوی اون بالا

نگهش داشتم

نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند ماه سال 1388ساعت 00:41 AM توسط مهدی نظرات (5)|

قبل از اینکه این مطلب رو بخونید.اول آهنگ دور آخر رو play کنید.



دیشب توی ماشین.پارک کرده کناره خیابون.تنها بودم.

محسن شروع کرد به خوندن : هر روز عمرم از ...

مثه دفعات قبل گوش کردم ، گوش کردم تا رسید به : اون روبروم ...

نمیدونم تا قبلش چه فکری میکردمو چه فضایی تجسم میکردم با این قسمت از شعر.

ولی دیشب یه لحظه معنی اصلی رو فهمیدم و تصویر اصلی رو تجسم کردم.

نمیدونستم به حال این جوون بی خواب و بی نبض گریه کنم ...؟نمیدونستم چی شد.

فقط تکیه دادم به صندلی و چشامو بستمو یه نفس عمیق کشیدم.

...

خیلی رویای بود.خیلی...

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند ماه سال 1388ساعت 9:26 PM توسط مهدی نظرات (6)|

تو عشقم بودیو

هستیو

میمانیو

فدایت شوم آن لحظه

که گویی

سلام

نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند ماه سال 1388ساعت 01:03 AM توسط مهدی نظرات (1)|

شاید اگه روزی کسی ازم میپرسید چه آرزویی داری

میگفتم دوس دارم چند ساعت با محسن چاوشی باشم بدون اینکه احساس کنه من باهاشم و همون کارای روزمره شو انجام بده.مطمئنا اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم میشه.

با ژاکتش ۲ روفاصله ست .شاید یه شاهکار باشه یا شاید ...

ولی اون حرفه اییه

نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن ماه سال 1388ساعت 00:53 AM توسط مهدی نظرات (9)|

دستامو ول کردی...

توی یه اتاق تاریک 3*2 ؛ گم شدم...

هر چی میرم ؛ به دیوار نمیرسم...



نوشته شده در شنبه 24 بهمن ماه سال 1388ساعت 01:21 AM توسط مهدی نظرات (3)|

کدخدا

پار که میرفتم از دیارت

بر کره الاغی نحیف نشسته بودی و همچون گاوی لگدش میزدی

حال مدل بی ام و بالا و پایین میکنی؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388ساعت 01:03 AM توسط مهدی نظرات (7)|

پاییز که میشد میرفتم پاساژ

هرچی میگشتم یه ژاکت خوب گیرم نمیومد

ای تف

نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388ساعت 3:06 PM توسط مهدی نظرات (7)|


این روزا هر خری منو میبینه راهشو کج میکنه یه طرف دیگه میره

چجوری میتونم منه ... بیام نزدیک تو و بگم دوستت دارم؟؟

تو که از همه اینا خداتری...

نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388ساعت 12:14 PM توسط مهدی نظرات (5)|

فردا میروی

...

در و دیوار خانه نفرینم میکنند

...

... انگار یک ساعت پیش مردم

...

نوشته شده در چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388ساعت 12:09 PM توسط مهدی نظرات (4)|

واسه تماشا نذاشتم.

گذاشتم که بخونید بعد نظرتونو بگید.دقیق



می نالیدم و میرفتم...

خیابانها را تک تک متر میکردم

چشمهایم پاک نیستند

می دوند به دنبال...

به دنبال کدام مفلوک بدتر از خود؟

گناه می کنند...

شگفتم از چیست؟

هی مرد گدا!!

تو هم می پنداری...؟

مانعی ندارد ...

چه شد؟

چشمها... پاها ...

چشمانم دگر نمیدوند٬ایستاده اند٬مردند

او کیست؟

این ملکه کیست؟این ...

می آید و من می روم

نزدیکتر ...

می آید و می روم٬ می روم و می آید

چشمانم و چشمانش

این حس چقدر تکراریست

دیده ام بارها ...

می خندیدمش قبلها

و حال چه کس باور کند در دامش افتاه ام ؟

فرشته ای در خیابانو من...؟

چشمها خود تکرارند ولی نه چشمهای این

نگاه نمی کند.چرا؟

او نزدیک است و من می روم

بگویید! لبانم٬ بگویید!

بگووییییید

لبانم فلج شده اند

نزدیک است...

لبانم...

وای این بلوا و غوغا چیست در هر سلول مسموم تنم؟

طاقت ندارم این همه را یکجا

۳ متر ...

این صداهای خشن...

نمی گذارند...

این همه هیاهو...

در دل من چه میخواهند؟

۲ متر...

نزدیک است و من هیچم

هیچم

صدایی نمی شنوم جز موسیقی وحشت قلبم

همه جا سیاه٬فقط او٬بی همتا

۱ متر...

می ایستم...

او... او... او می آ... آید...

آمد...

رسید... رسید

من... من...

من... من...

من را ببین٬ببین٬ببین مرا

روبرو را ببین

ببین... ببین... لحظه ای...

ندیییید

گذش... گذشت...

تمام شد... رفت... همین... تهی

وحالا همه جا تار و مبهم...

نه او٬نه...

نمی نگرم به پشت٬ تا نبینم رفتنش

نه لبانم را میخواهم نه چشمانم

عشق این بود؟

چرا خیابان؟

چرا آنی آمد و رفت؟

آمد و رفت که هیچ

چرا به خاکم مالید و ...؟

راه می افتم و می اندیشم به آن لحظه ای که گذشت و من ندانستم و نفهمیدم و ماندم...

قرنها بر دلم گذشت و هنوز...

به چشمهایم آموخته ام فقط عاشق زمین باشند (شوند)


             

                                                                                     مهدی شجاع

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388ساعت 1:54 PM توسط مهدی نظرات (9)|


Design By : Night Skin

Archives
Links
Design
Specific
Others